محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
593
اكسير اعظم ( فارسى )
تشنج مهلك كه در اغلب اوقات بود . و چون تشنج در مثل اين جراحات عصبيه افتد و علاج قبول نكند پس علاجش قطع عضله است در عرض و راضى بودن ببطلان فعل عضله و ليكن تا ممكن باشد تا خير اين علاج تشنج به چيزى ديگر غير از قطع واجب بود و مثل جراحت زانو گاهى محتاج گردد و بنهادن شق صليبى و در اورام و قروح و جراحات آن استظهار به فصد و اسهال نمايند و منع التحام كنند تا آنكه بتنقيهء بالغ حاصل شود و بعد آن به التحام او پردازند تعريف قوت ادويهء منبت لحم و ملحمه و مدملهء خاتمه و اكاله دواى منبت لحم آن است كه خون صحيح را عقد لحم نمايد پس واجب است كه در آن تجفيف بسيار نبود بلكه به حد معتدل و نه جلاى قوى بسيار باشد بلكه جلاى اندك بود به قدرى كه چرك را به غير سوزش جلا دهد و محتاج بقبض معتد به نباشد . و ايضاً محتاج بود به آنكه او در حرارت و برودت به حسب احتياج جراحت و قرحه در مزاج او به سوى آن باشد اگر آن مزاج از آن زائل شود محتاج بضد آن به قدر زوال او بود . و اگر غير زائل بزوال معتد به باشد بمشاكل براى حار بحار و براى بارد ببارد بود . و ايضاً رعايت تاثير و دوا در موضع كنند تا مقابلهء او كند اگر در اساءت مزاج افراط نمايد و اما ادويهء ملحمه آن است كه ميان دو متباعد جمع كند و محتاج بود به تصرف كردن در هر دو سطحهء او پس ميان هر دو الصاق نمايد بمدادى كه در جوهر اوست . و اگر خون موجود بود آن خون حاضر در جرح مكتفى عنه در الصاق را تجفيف سريع قبل از ريم كردن بخشد و آن را اين فعل ممكن نبود اگر با آن قوت تجفيف زياده نباشد ليكن واجب است كه جالى نبود بهر آنكه در جلاد ضد غرض آن است و محتاج نيست با آنكه به سوى او ماده سيلان كند و منع سيلان آن ماده تجفيف مىكند بلكه ملحمه محتاج بتخفيف قوىتر و اندك قبض باشد و مدملهء خاتمه در حاجت بقبض شديدتر از آن هر دوست زيرا كه اين محتاج بود به تجفيف چيزى كه بالطبع در جفاف شديدتر باشد اعنى جلد و اما اكالهء ناقصهء لحم واجب است كه بسيار شديد الجلاد باشد ادويهء ملحمهء جراحات قوت اين ادويه و موضع ايصال آن را بيان نموديم و شك نيست كه ذرور از آن محتاج است به آنكه كمتر قوت از دواى متخذ به ادهان و قيروطيات باشد و حاجت داعى به ادهان و قيروطيات به سبب آن است كه ادويهء يابسه و خصوصاً آنچه مثل مرداسنگ باشد و سائر معدنيات به سوى قعر غوص نمىكنند و در مسام نفوذ نمىنمايند پس هرگاه از آن قيروطى سازند آن را بسيلان روغن تا قعر رساند و اين ادويهء ملحمهء معدنيات يا نباتات يا حيوانات باشد و آن از معدنيات مثل سفيداب به روغن مورد و موم است و از نباتات اوراق مثل برگ بلوط ضماداً و برگ بيد و برگ كرنب و برگ درخت سيب و پوست بيخ آن و برگ بارتنگ و گلنار در سركه تر كرده و قدرى از شراب و خصوصاً چون بدان برگ شجر صنوبر ذكر و انثى و پوست بيخ آن آميزند و برگ سرد و شاخهاى آن و برگ قنطافلون به عسل و از صموغ علك البطم و خصوصاً از قرب اغصان كبير و از ثمرات وجوب جوز تازه سوده با ملج يا شراب جوشيده ببرگ حماض يا برگ چقندر يا كاهو يا امرود دشتى با وجود آنكه در اين منع نزله است و جوز السرو و سير سوخته و غبار آسيا و سعتر سوخته خصوصاً براى مشائخ با روغن گل و از گلها گل زعرور است و حشيشهء ذنب الخيل خصوصاً در جوار حشو از عظم يا لحم و براى جراحات قريبه از سر عضلات و از حيوانات جغرات بسيار ترش ملصق جراحات عظيمه است . و از مركبات دواى ويار روفس و دهبيله دواى سقولادس و دواء الخلاف به مشكطرامشيع و مرهم كتان است ادويهء مدمله و خاتمهء جراحات و غير آن طبائع اين ادويه دانستهاند . و ايضاً بدانند كه ذرور از آن واجب است كه در قوت چيزى نباشد كه در مرهم افتد و الآن لازم است دانستن اين امر كه استعمال ادويهء مذكوره واجب نيست و در وقتى كه سطح لحم صلب مع جلد مستوى شود و اما اگر لحم رطب بود واجب است استعمال آنها در آنچه اگر خشك گردد مستوى شود و اين چيزى است كه به حدس شناخته شود پس واجب است كه استعمال كنند دواى مدمل را قبل از آنكه نبات لحم در جروحى كه در آن لحم برويد به اين مبلغ رسد بلكه واجب است كه به اين نوع باشد كه چون خشك كند و فعل خود نمايد طبيعت مقدار محتاج اليه روياند مع بلوغ مدمل به غايت در ادمال تا آنكه توانى هر دو فعل حاصل شود شود از لحم و جلد نورسيده به قدرى كه بدان سطح مجروح مستوى گردد پس اگر رعايت اين نكنند ممكن است كه اثر قرحه بارزتر از جلد گردد و لازم است كه خاتم را در اول زمانى كه استعمال آن نمايند رطب استعمال كنند بعده آن را خشك استعمال نمايند نزديك آنكه مقاربت ختم كند و مرور او بر آن به طرف ميل كند و آن ادويه مثل پوست شجر صنوبر به قيروطى روغن گل است و آس و راتيائج خشك و قيسور و سير سوخته و قشور مس و دقاق كندر و مرداسنگ و قنطوريون دقيق و عروق جيد است و استخوان سوخته نيز و زراوند